Toggle stanza 1
دی مست بوده ام که ز خویشم خبر نبود
1

دی مست بوده ام که ز خویشم خبر نبود

من بودم و دو محرم و یاری دگر نبود

2

می رفت آن سوار و بر او بود چشم من

می شد ز سینه جان و در آنم نظر نبود

3

سوز دلم بدید و ز چشمش نمی نریخت

این یار خانه سوخته را اینقدر نبود

4

دیوانه کرد عاشقی و بیدلی مرا

یارب، دلم که برد، کجا شد، مگر نبود؟

5

خوش بوده ام که با تو نگاهی نداشتم

باری ز آب دیده ام این درد سر نبود

6

دوش آمدی و معذرتی گر نکردمت

معذور دار از آنک ز خویشم خبر نبود

7

بر من ز روزگار بسی فتنه می گذشت

چشمت بلا شد، ارنه به جانم خطر نبود

8

پیوسته روز غمزدگان تیره بود، لیک

از روزگار تیره من تیره تر نبود

9

خسرو ز بهر عشق گذشته چه غم خوری؟

چون رفت، گومباش، اگر بود و گر نبود

Sources

Persian text source: Ganjoor