غزل شمارهٔ 833
Toggle stanza 1دی مست بوده ام که ز خویشم خبر نبود
11
دی مست بوده ام که ز خویشم خبر نبود
من بودم و دو محرم و یاری دگر نبود
22
می رفت آن سوار و بر او بود چشم من
می شد ز سینه جان و در آنم نظر نبود
33
سوز دلم بدید و ز چشمش نمی نریخت
این یار خانه سوخته را اینقدر نبود
44
دیوانه کرد عاشقی و بیدلی مرا
یارب، دلم که برد، کجا شد، مگر نبود؟
55
خوش بوده ام که با تو نگاهی نداشتم
باری ز آب دیده ام این درد سر نبود
66
دوش آمدی و معذرتی گر نکردمت
معذور دار از آنک ز خویشم خبر نبود
77
بر من ز روزگار بسی فتنه می گذشت
چشمت بلا شد، ارنه به جانم خطر نبود
88
پیوسته روز غمزدگان تیره بود، لیک
از روزگار تیره من تیره تر نبود
99
خسرو ز بهر عشق گذشته چه غم خوری؟
چون رفت، گومباش، اگر بود و گر نبود
Sources
Persian text source: Ganjoor

