Toggle stanza 1
همه شب با دل خود نقش آن دلدار بربندم
1

همه شب با دل خود نقش آن دلدار بربندم

مگر ممکن بود کاین دیده بیدار بربندم

2

جگر از عاشقی خون گشت و کن زینم نمی بایست

معاذالله کاین تهمت به زلف یار بربندم

3

مژه در چشم من شد خار و خواب از دیده رفت، اکنون

مگر کاین رخنه پر فتنه را از خار بربندم

4

جهانی بی دوست نتوان دید، بنشینم به کنج غم

به روی خود در این کلبه خونخوار بربندم

5

مگو یاران دیگر ای که جانی و آب و گل خوبان

چگونه دل ز جان در صورت دیوار بربندم

6

غمت گفتم برون ندهم، گشادی چشم از حسرت

فرو بستی لبم بی آنکه من گفتار بربندم

7

غباری یادگارم ده ز کوی خود که می خواهم

کزین جا در غریبستان عقبی بار بندم

8

تو خود را گر نمی دانی مسلمان، گو بدان باری

مرا نزدیک شد کز دست تو زنار بربندم

9

سر زلفی کز او دیوانه شد خسرو به دستم مده

که تا زان رشته دست عقل دعوی دار بربندم

Sources

Persian text source: Ganjoor