غزل شمارهٔ 702

Toggle stanza 1
روزها شد که ز تو بوی وفایی نرسید
1

روزها شد که ز تو بوی وفایی نرسید

وز سر کوی توام باد صبایی نرسید

2

چاک شد پیرهن عمر به صد نومیدی

دست امید به دامان قبایی نرسید

3

در بیابان طلب بخت پریشان کردم

گرد آمد همه عمر و به جایی نرسید

4

چشم گستاخ به نظاره روی تو بماند

لب محروم به بوسیدن پایی نرسید

5

اندر آن روز که بالای توام بر جان زد

وه که بر سینه چرا تیر بلایی نرسید

6

تن بیمار مرا خاک درت خوش بادا

که به پرهیز بمرد و به دوایی نرسید

7

همه عالم ز جمال تو نصیبی بگرفت

چه توان کرد، اگر بخش گدایی نرسید

8

ما که باشیم که ناخوانده به کویت آییم؟

مگسان را گهی از کاسه صلایی نرسید

9

تازه بادات گلستان جمالت هر روز

گر چه با خسرو ازان برگ گیایی نرسید

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor