غزل شمارهٔ 913

Toggle stanza 1
فغان که جان من از عاشقی به جان آمد
1

فغان که جان من از عاشقی به جان آمد

ز دست چشم و دل خویش در فغان آمد

2

به راه دیدم و گفتم رود به خانه، نرفت

به سویم آمد و اندر میان جان آمد

3

ندیده بودم و دعوی صبر می کردم

دلم نماند در آن دم که ناگهان آمد

4

تو دیر زی که مرا جان من بکشت امروز

نظاره تو که چون عمر جاودان آمد

5

به گردن دگران آمدم شب از کویت

به پای خویش ز کوی تو چون توان آمد

6

غم تو دوش همی برد جان، به دل شد صلح

دل کسان که خیال تو در میان آمد

7

گران نیامده کوه غم تو بر دل من

دمی ز وصل زدم، بر دلت گران آمد

8

ز ابرویت که به کشتی سرنگون ماند

امید غرق شد و عمر بر کران آمد

9

نمانده بود ز خسرو اثر که دی ناگاه

تو رخ نمودی و بیچاره زان جهان آمد

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor