Toggle stanza 1
می نیاید چشم من بر آستان او گذر
1

می نیاید چشم من بر آستان او گذر

دولت دستی که دارد در میان او گذر

2

باد هر دم تازه تر نوروز عمرش، گر چه هست

بلبل محروم را در بوستان او گذر

3

ناوک مهرش گذشت و ای قدر، روزی نکرد

این قدر اندر دل نامهربان او گذر

4

او به دشنام و مرا بهر زبانش افسون، ازآنک

حیف باشد چون منی را بر زبان او گذر

5

سرگذشتی باز گویی از دل من زینهار

ای صبا، گرافتدت روزی به جان او گذر

6

چون رود جان شهیدان بر فلک، جان مرا

کشته اویم مباد از آستان او گذر

7

عشق، بس ناخوش بلایی لیکن ار بوسی زمن

خاک او خوش، کاین بلا دارد ز جان او گذر

8

جان من از صبر می پرسی ،دل ما را بپرس

زانکه این معنی ندارد در کمان او گذر

9

هر شبی کاندر دل خسرو گذشتی شب نخفت

کرد گویی ناوکی در استخوان او گذر

Sources

Persian text source: Ganjoor