غزل شمارهٔ 1250

Toggle stanza 1
نیارم تاب دیدن، دیر دیرت بهر آن بینم
1

نیارم تاب دیدن، دیر دیرت بهر آن بینم

بباید هر زمان جانی که رویت هر زمان بینم

2

مرا گویند کش چون مردمان بین و مرو از جا

دلم بر جای باید کش به چشم مردمان بینم

3

بدینسان کامد از روی تو کار من به جان، وانگه

من دیوانه را بر خود نبخشود و همان بینم

4

اگر من کشتنی گشتم، نمی گویم مکش، ای غم

ولی بگذار چندانی که روی آن جوان بینم

5

چه حاجت بر دلم نازک، همین بس نیست مرگ من

که گه گه چاشنی از دست آن ناوک کمان بینم

6

گه جولان نیارم دیدنش از بیم جان، لیکن

چو من بی طاقتم دزدیده در دست و کمان بینم

7

ز نوروز جوانی گر چه بشکفته ست بستانش

مبادا سبزه پیراهن آن بوستان بینم

8

دریغا، آن چنان رویی دگر خواهد شدن، یارب

مرا آن روز منمایی که رویش آنچنان بینم

9

ز خوبان بس که بی دین گشت خسرو، بهترین روزش

بت اندر پیش و زنار مغانش در میان بینم

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor