Toggle stanza 1
گذشت یار و نسازم به خوی او، چه کنم؟
1

گذشت یار و نسازم به خوی او، چه کنم؟

چو صبر نیست ز روی نکوی او، چه کنم؟

2

رقیب گویدم، ای خون گرفته، چشم ببند

چو عاشقم من مسکین به روی او، چه کنم؟

3

شدم اسیر سمند و خلاص می جویم

ولیک می کشدم دل به سوی او، چه کنم؟

4

به جوی اوست کنون آب و من چنین تشنه

ولی ز خون من است آب جوی او، چه کنم؟

5

روم به باغ بدین بو که خوش شود دل تنگ

به هیچ باغ نیابم چو موی او، چه کنم؟

6

چه جای آنست که گویندم «آبروی مریز»

بسوخته ست مرا آرزوی او، چه کنم؟

7

فتادگی خودش عرضه می دهم از پی

فتاده چند براین خاک کوی او، چه کنم؟

8

چو شیر خورد همه خون خسرو آن بدخو

ز شیرخوارگی این است خوی او، چه کنم

Sources

Persian text source: Ganjoor