غزل شمارهٔ 531
Poet: Amir Khusrau Dehlavi
Toggle stanza 1ندانم تا ترا در دل چه افتاد؟
11
ندانم تا ترا در دل چه افتاد؟
که دادی صحبت دیرینه از یاد
22
بمردم، ای ز رویت چشم بد دور
کجا این دیده بر روی تو افتاد؟
33
تغافل کردنت بی فتنه ای نیست
فریب صید باشد خواب صیاد
44
مرا گرد سر آن چشم بیمار
بگردان، لیک قربان کن، نه آزاد
55
چو یاد عاشقان در دل غم آرد
نمی دارم روا کز من کنی یاد
66
چو ذوق عشق بازی می شناسم
من از تو جور خواهم، دیگران داد
77
مسلمانان، به سلطان بازگویید
که ره می افتد اندر شهر آباد
88
تو از من کی بری، گر مهربانی
بنامیزد دلی داری چو فولاد
99
اگر من شاد خواهم بی تو دل را
مبادا هیچ گه یارب دلم شاد
1010
دلا، وقت جفا فریاد کم کن
که هنگام وفا خوش نیست فریاد
1111
مکن خسرو حدیث عشق شیرین
اگر با خود نداری سنگ فرهاد
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
Sources
Persian text source: Ganjoor

