غزل شمارهٔ 415

Toggle stanza 1
زمستان می‌رود، ایام گل‌ها پیش می‌آید
1

زمستان می‌رود، ایام گل‌ها پیش می‌آید

ز باد صبح ما را بوی آن بدکیش می‌آید

2

صبا می‌جنبد و بازم پریشان می‌کند از سر

دل بدبخت اگر وقتی به حال خویش می‌آید

3

رسید ایام گل وان شوخ خواهد رفت در بستان

از آن روزی که می‌ترسیدم اینک پیش می‌آید

4

سر دیوانگی را مژده ده، ای سنگ بدنامی

که باز آن فتنه بهر عقل دوراندیش می‌آید

5

ازین خرمن نماند کاه و برگی، مگری، ای دیده

که بیش است آتشم هرچند باران بیش می‌آید

6

چه غم می‌داردت، بخرام خوش‌خوش، جان من، چندان

رها کن تا نمک بر سینه‌های ریش می‌آید

7

به جان زن تیر نه بر دیده تا این یک دم باقی

کنم نظاره‌ای تا از کدامین کیش می‌آید

8

مکن نازی که می‌خواهد برای تیربارانت

در آن حضرت کجا یاد دل درویش می‌آید؟

9

نیارد برد نام لب، به دزدی غمزه زن گه‌گه

که خسرو نه ز بهر نوش، بهر نیش می‌آید

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor