غزل شمارهٔ 636

Toggle stanza 1
شب رسید آن شمع کو عمری درون سینه بود
1

شب رسید آن شمع کو عمری درون سینه بود

شعله می زد هر چه در دل آتش دیرینه بود

2

پیش آن محراب ابرو جان خلقی در دعا

همچو انبوه گدا در مسجد آدینه بود

3

من ندانم زار زارم این چنین بهر چه کرد؟

وه گدایی وه که شاهی را چه خشم و کینه بود

4

رشکم از آیینه کو نقش ترا در بر کشید

زانکه در صافی رخت هم نقش آن آیینه بود

5

صوفی ما دی بتی دید و پرستیدش، چنانک

الصنم شد ذکر هر مویی که در پشمینه بود

6

کرد بر نوک قلم، بس نسخه از خطت گرفت

سوخته خونی که خسرو را درون سینه بود

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Audio

No recording yet. Be the first to share your voice.

Line-by-line audio timing is not yet available for this poem.

Sources

Persian text source: Ganjoor

Conversation

Reader comments

Add context, ask a question, or respond thoughtfully. Comments may be moderated.

0 / 2000 characters
Loading…