غزل شمارهٔ 1536

Toggle stanza 1
ماهی گذشت و شب نخفت این دیده بیدار من
1

ماهی گذشت و شب نخفت این دیده بیدار من

یادی نکرد از دوستان یار فرامش کار من

2

فریاد شبهایم چنین کز درد می آرد خبر

بسیار دلها خون کند، این ناله های زار من

3

زین بخت بی فرمان خود در حیرت مرگم، دمی

بیرون نیاید چون کنم این جان بدکردار من

4

یار ار چه از چشم نکو دیدن نمی آرد مرا

ای دیده بد، کور شو، گر ننگری در یار من

5

هان، ای رقیب، ار می کشی هم بر کَفَش نِه تیغ را

مانا که شرمی آیدت از دیده خونبار من

6

بر جان من آخر هنوز، از چیست، بر آمد گره؟

بس نیست این کان زلف زد چندین گره در کار من

7

گر تو نیآزاری، بگو تا خویش را قربان کنم

چه پرسی از آزار دل، می بین به جان زار من

8

من خون خود کردم بحل، زان گونه کت باید، بکش

باشد که خشمت کم شود، ای کافر خونخوار من

9

گفتی که راز این درون سوزی ندارد آنچنان

تو راست می گویی، ولی پیداست از گفتار من

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor