غزل شمارهٔ 553

Toggle stanza 1
دلی دارم که جز جانان نخواهد
1

دلی دارم که جز جانان نخواهد

همین معشوقه خواهد، جان نخواهد

2

گر جان خواهد از وی خوبرویی

روان بدهد، ز من فرمان نخواهد

3

مرا گویند، سامانی نداری؟

کسی از عاشقان سامان نخواهد

4

گذر در کوی ما آن دوزخی راست

که جا در روضه رضوان نخواهد

5

سر من زین پس و شمشیر خوبان

کسی تا خون من زایشان نخواهد

6

مفرما صبر کان را هر که دیده ست

صبوری از من حیران نخواهد

7

غم آمد در دل تنگم، ندانست

که در تنگی کسی مهمان نخواهد

8

برنجم، گر تو خسرو را نخواهی

تو خواهی، لیک این حرمان نخواهد

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor