Toggle stanza 1
ستمی کز تو کشد مرد، ستم نتوان گفت
1

ستمی کز تو کشد مرد، ستم نتوان گفت

نام بیداد تو جز لطف و کرم نتوان گفت

2

آرزوی تو ز روی دگران کم نشود

حاجت کعبه به دیدار حرم نتوان گفت

3

حسن تو خانه برانداز مسلمانانست

ناز هم یارب و زنهار که کم نتوان گفت

4

تا چه سرهای عزیزان به درت خاک شده ست

وه که آن خاک قدم خاک قدم نتوان گفت

5

رشکم آید که برم نام تو پیش دگران

ذکر انصاف تو در پیش تو هم نتوان گفت

6

چون منی باید تا باورش آید غم من

تو که دیوانه و مستی به تو غم نتوان گفت

7

سخن توبه و آنگه ز جمال خوبان

به که دادند سر زیر علم نتوان گفت

8

قاریی از پی دین برهمنی را می کشت

گفت از بهر سری ترک صنم نتوان گفت

9

خسروا گر کشدت یار، مگو کاین ستم است

عدل خوبان را به بیهوده ستم نتوان گفت

Sources

Persian text source: Ganjoor