غزل شمارهٔ 541
Poet: Amir Khusrau Dehlavi
Toggle stanza 1لبت را جان توان خواندن، ولیکن
لبت را جان توان خواندن، ولیکن
نمی دانم که آن خط را چه خوانند؟
مرنج، ای پاک دامن، عاشقانت
اگر بر چشم تر دامن نشانند
نخواهم زیست، زخم عشق کاریست
رقیبان را بگو، تیغم نرانند
مکن بر ما نصیحت ضایع، ای شیخ
که مستان لذت تقوی ندانند
بگو پیشش، صبا، گه گه پس از ما
که اهل خاک خدمت می رسانند
به جایی کز گل رویت چکد خوی
دو چشم خسرو آنجا خون فشانند
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
بر این اَلحان داوودی عجب نیست
که مرغان در هوا حیران بمانند
SaadiKhabithat va Majalis al-Hazlخبیثاتشمارهٔ 22
بدین الحان داودی عجب نیست
که مرغان هوا حیران بمانند
SaadiMawaʿizQitʿatشمارهٔ 93
بیفکن خیمه تا محمل برانند
که همراهان این عالم روانند
SaadiMawaʿizGhazaliyatغزل شمارهٔ 24
یکی از فضلا تعلیم ملک زادهای همیداد و ضرب بی محابا زدی و زجر بی قیاس کردی. باری پسر از بی طاقتی شکایت پیش پدر برد و جامه از تن دردمند برداشت. پدر را دل به هم بر آمد.
استاد را گفت که پسران آحاد رعیت را چندین جفا و توبیخ روا نمی داری که فرزند مرا سبب چیست؟
SaadiGolestanباب هفتم در تأثیر تربیتحکایت شمارهٔ 3
Sources
Persian text source: Ganjoor

