Toggle stanza 1
ما نخواهیم از غم خود کاشنا بیرون برد
1

ما نخواهیم از غم خود کاشنا بیرون برد

آشنا هم زین رخ پر خون ما بیرون برد

2

در هوایش آنکه پندم می دهد، گر بیندش

دانمش مرد، ار سر خود زین هوا بیرون برد

3

دوش گفتندم کت آن سلطان خوبان یاد کرد

پیش این سودا که از جان گدا بیرون برد؟

4

نوش باد آن مست را باده که در هنگام نوش

دعوی زهد از سر صد پارسا بیرون برد

5

گفتمی اول که در جانت کشم، آن لحظه ای

کیست کو بشکافد این جان و ترا بیرون برد؟

6

خاک خواهم شد به کویت، خاک بر فرق صبا

از سر کوی تو، گر خاک مرا بیرون برد

7

مردم از پیچش که نی زلفش ز جان بیرون رود

نی کسی جانم ازین دام بلا بیرون برد

8

می کند بیرون و می گوید، مرو از در برون

خسروا، بین کاین لطیفه هر کجا بیرون برد؟

Sources

Persian text source: Ganjoor