غزل شمارهٔ 669

Toggle stanza 1
یارب! این اندیشه جانان ز جانم چون رود
1

یارب! این اندیشه جانان ز جانم چون رود

چون کنم از سینه این آه و فغانم چون رود

2

نقش خوبان را گرفتم خود برون رانم ز چشم

آنکه اندر سینه دارم جای آنم چون رود

3

در غمم خلقی که آن افتاده در ره خاک شد

من درین حیرت که او بر استخوانم چون رود

4

هان و هان، ای کبک کهساری که می نازی به گام

گو یکی بنما که آن سرو روانم چون رود

5

کشتنم بر دیگران می بندد آن را کو بود

ای مسلمانان، به دیگر کس گمانم چون رود

6

مردمان گویند، ازو دعوی خون خود بکن

حاش لله، این حکایت بر زبانم چون رود

7

ای که پندم می دهی آخر نیاموزی مرا

کز دل شوریده شکل آن جوانم چون رود

8

دی جفا کار ستمگر خواندمش، وه کاین سخن

از دل آن کافر نامهربانم چون رود

9

گر چه از خسرو رود جان و جهان هر چه هست

آرزوی آن دل و جان و جهانم چون رود

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor