Toggle stanza 1
گرم روزی به دست افتد کمند زلف دلبندش
1

گرم روزی به دست افتد کمند زلف دلبندش

ستانم داد این سینه که بی دل داشت یک چندش

2

ز خوی تلخ او بر لب رسیده جان شیرینم

هنوز این دل که خون بادا به صد جان آرزومندش

3

خزان دیده نهال خشک بود از روزگار این جا

در آمد باد زلف نیکوان، از بیخ بر کندش

4

چه جای پند بیهوده دل شرگشته ما را

نه آن دیوانه ای دارم که بتوان داشت در بندش

5

شتاب عمر من بینی، مبر از دوستان، ناجا

گره بگسل ز تن جان را که دشوارست پیوندش

6

حیاتم بی تو دشوارست کاین دل بی تو بد خوشد

به جان و زندگانی چون توانم داشت خرسندش

7

نمی بینم خلاص جان نابخشوده خسرو

مگر بخشایش آرد از کرم کیش خداوندش

Sources

Persian text source: Ganjoor