قصیدهٔ شمارهٔ 3 - قصیدهٔ دریای ابرار «این تلخ می که هست دل مرده را حیات زهر است در دهان حریفان بد فعال»

Toggle stanza 1
کوس شه خالی و بانک غلغلش درد سر است
1

کوس شه خالی و بانک غلغلش درد سر است

هر که قانع شد به خشک و تر شه بحر و بر است

2

تا ز هر بادی به جنبی ، پا به دامن کش چو کوه

کادمی مشتی غبار و عمر باد صرصر است

3

شکرگو ، ار فقر نفست را کشد ، زیرا خلیل

چون تبر برداشت منت بر بتان آذر است

4

دولت آن نبود که سلطان را پرستی چون سگان

خدمت درویش کن کاین مایه فراذ فرتر است

5

مرد بینا در گلیم و پادشاه عالم است

تیغ خفته در نیام و پاسبان کشور است

6

پیر ار از نامردای رگ چو پیدا شد ز پوست

بهر تعلیم مریدان، راستی را مسطر است

7

هست بینایی بشر آنجا که عین عزت است

هست مرغابی ملک جایی که بحر اخضر است

8

فر همت سالکان را ، راه عرش و کرسی است

پر بلبل ، نردبان شاخ سرو صرصر است

9

جعفر آن باشد که طیار ازفلک بیرون پرد

نی کسی کاو بال را طیار سازد جعفر است

10

نفس خاک تست هر گه نور بر تو تافتست

سایه زیر پابود هر گه که برتارک خور است

11

در تصوف ، رسم جستن، خنده کردن بر خود است

در تیمم مسح کردن خاک کردن برسر است

12

دل زسوداهای گوناگون بشوی و جمع باش

زانکه اوراق سفید ایمن ز بیم ابتر است

13

کار بیداران نباشد خوابگاه آراستن

همت درویش خواب آلوده جایی لنگر است

14

رخش همت را فگن برگستوان از دلق فقر

نقش محراب بکن کاینجا جهاد اکبر است

15

خستن نفس گزندهٔ مذهب صاحب دلت

کشتن مار گزندهٔ قوت افسون گر است

16

از جراحت زنده گردد دل که فاسد شد چو خون

ورد «الشافی هوالله» بر زبان نشتر است

17

کاراین جا کن که تشویش است در محشر بسی

آب از این جا بر، که در دریا، بسی شور و شر است

18

احتراق مفلسی مصباح راه ظلمت است

ذوالفقار حیدری مفتاح باب خیبر است

19

هر که پا بسته به زر باشد به زنجیرست اسیر

بیش از این نبود که او بسته به زنجیر زر است

20

رسم مردم نیست خود بینی ببین مردم به چشم

عین بینایی و در خود ننگرد، زان سرور است

21

چشم حاصل کن که آنگه می‌نماید بی‌حجاب

آنچه پنهان در پس این شیشهٔ صافی در است

22

هر که خواند علم شرع آنهم نه از بهر خداست

از پی تعظیم میرد اعتقاد داور است

23

هر کرا خاموش بینی ، پند می‌گوید بگیر

کآلت دشنام گفتن جاهلان را منبر است

24

معنی خسرو موثر ناید اندر مردگان

هیچگه دیدی که مستی در سبو و ساغر است

25

یاربم توفیق ده کارم به جانا وقت مرگ

آنچه فرمان خدا و سنت پیغمبر است

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

تا نفس باقی است دردل ر‌نگ‌کلفت مضمراست

آب این آیینه‌ها یکسرکدورت‌پرور است

Bedil DehlaviGhazaliyatغزل شمارهٔ 468

خاک غربت‌کیمیای مردم نیک اختر است

قطره درگرد یتیمی خشک چون شدگوهراست

Bedil DehlaviGhazaliyatغزل شمارهٔ 469

خاموشی‌ام جنونکدهٔ شور محشر است

آغوش حیرت نفسم ناله‌پرور است

Bedil DehlaviGhazaliyatغزل شمارهٔ 470

در تپش‌آباد دهر حیرت دل لنگر است

مرکز دور محیط آب رخ‌گوهر است

Bedil DehlaviGhazaliyatغزل شمارهٔ 471

کنگر ایوان شه کز کاخ کیوان برتر است

رخنه ها دان کش به دیوار حصار دین در است

JamiDivan-e AshʿarQasaʾidشمارهٔ 6

حبذا قصری که ایوانش ز کیوان برتر است

قبه والای او بالای چرخ اخضر است

JamiDivan-e AshʿarQasaʾidشمارهٔ 7

تارک درویش تارک فارغ از تاج زر است

کمترین ترک از کلاه تارکش ترک سر است

JamiDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 126

یار رفت از دیده لیکن روز و شب در خاطر است

گر به صورت غایب است اما به معنی حاضر است

JamiDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 128

ذره‌ای اندوه تو از هر دو عالم خوشتر است

هر که گوید نیست دانی کیست آن کس کافر است

AttarDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 61

چرخ مردم خوار اگر روزی دو مردم‌پرور است

نیست از شفقت مگر پرواری او لاغر است

AttarDivan-e AshʿarQasaʾidقصیدهٔ شمارهٔ 10

Sources

Persian text source: Ganjoor