غزل شمارهٔ 400
Poet: Amir Khusrau Dehlavi
Toggle stanza 1لطافت تو چنان در خیال ما بنشست
لطافت تو چنان در خیال ما بنشست
که تا به حشر نخواهد دل از کمند تو رست
زبون چشم زبون گیر تو شدم، چه کنم؟
چه حیله سازد هشیار پیش مردم مست
ز کشته پر شده شهر و کشنده پیدا نی
دهان تنگ تو پیدا شده ست، میری هست!
مرا نگینه دل کز گزند ایمن بود
فتاد و سنگ جفای تو باز خورد و شکست
شکسته طره تو از کجاست، از دل من؟
چنین بود، چو کند کس خرابه را دربست
چرا پیاله خون می دهی مرا هردم
چنین که می رسد از جور چرخ دست به دست
بیا چو آب خضر تا ببینیم در پای
بسان خاک که در پای آب گردد پست
اگر ز خسروت آزار بود، تازه مکن
مکاو ریش کهن را چو سر بهم پیوست
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
شکفته شد گل حَمرا و گشت بلبل مست
صَلایِ سرخوشی، ای صوفیانِ باده پرست
HafezGhazaliyatغزل شمارهٔ 25
به جانِ خواجه و حقِ قدیم و عهدِ درست
که مونسِ دمِ صبحم، دعایِ دولتِ توست
HafezGhazaliyatغزل شمارهٔ 28
چنان به موی تو آشفتهام، به بوی تو مست
که نیستم خبر از هر چه در دو عالم هست
SaadiDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 40
وجود عاریتی دل درو نشاید بست
همانکه مرهم جان بود دل به نیش بخست
SaadiMawaʿizمراثیذکر وفات امیرفخرالدین ابیبکر طاب ثراه
چنین که هست نماند قرار دولت و ملک
که هر شبی را بیاختلاف روزی هست
SaadiMawaʿizQitʿatشمارهٔ 12
علاج واقعه پیش از وقوع باید کرد
دریغ سود ندارد چو رفت کار از دست
SaadiMawaʿizQitʿatشمارهٔ 13
همان زمانکه فلک تیغ بر میان تو بست
گرفت صبح سر آفتاب را به دو دست
SaibDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 1779
Sources
Persian text source: Ganjoor

