Toggle stanza 1
بی شاهد رعنا به تماشا نتوان رفت
1

بی شاهد رعنا به تماشا نتوان رفت

بی سرو خرامنده به صحرا نتوان رفت

2

دی رفت سوی باغ و ندانست غم ما

این نیز ندانست که بی ما نتوان رفت

3

صحرا و چمن پهلوی من هست بسی، لیک

همره شو ای دوست که تنها نتوان رفت

4

کردیم رها جان و دل از بهر رخت، زانک

با غمزدگان سوی تماشا نتوان رفت

5

ماییم و سر کوی تو گر پیش نخوانی

اینجا بتوان مرد و ازینجا نتوان رفت

6

گفتم که ز کویت بروم تا ببرم جان

گفتن بتوان جان من، اما نتوان رفت

7

ای قافله، در بادیه ام پای فرو ماند

بگذر که در کعبه به این پا نتوان رفت

8

مپسند که در پیش لبت مرده بمانم

تا زیسته از پیش مسیحا نتوان رفت

9

خسرو، پس ازین مذهب خورشید پرستی

مؤمن شده در قبله ترسا نتوان رفت

Sources

Persian text source: Ganjoor