غزل شمارهٔ 617

Toggle stanza 1
نازک رخ جانان من بوی گل خندان دهد
1

نازک رخ جانان من بوی گل خندان دهد

خوش وقت باد صبحدم کو بوی آن بستان دهد

2

دی بنده زان سرو روان چون عشوه بستد داد جان

ناچار پیش نیکوان هر کاین ستاند، آن دهد

3

دردی که از جانان بود، راحت فزای جان بود

یک درد دیگر آن بود، کو وعده درمان دهد

4

بگشاد از لب خنده را، بهر من افگنده را

آری، خدا چون بنده را دولت دهد، آسان دهد

5

دل از تنم گشته جدا تا خود کیش گوید، بیا

جان بهر رفتن بر دو پا تا خود کیش فرمان دهد

6

کرد آن سوارم بی سپر وز دل کشیدم اینقدر

ندهم عنان دل را اگر زین پس خدایم جان دهد

7

چون بر سرم آن بوالهوس، ناوک زنان راند فرس

دل زنده باید آن نفس تا بوسه بر پیکان دهد

8

یک لحظه مقصود من، بشنو زیان و سود من

تا اشک خون آلود من شرح غم هجران دهد

9

خسرو شبی و یار نی پیدا، گرش ندهی به من

کم زانکه بر باید شبی بوسه دو سه پنهان دهد

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor