غزل شمارهٔ 1863

Toggle stanza 1
ای ز رویت چشم جان را روشنی
1

ای ز رویت چشم جان را روشنی

زلف مشکن تا دلم را نشکنی

2

گفتم ایمن شو که من زآن توام

عید بر عمر است و آنگه ایمنی

3

چیست کز دستم نمی نوشی شراب؟

روشنم شد تشنه خون منی

4

هر زمان گویی منال از دوستان

چه اندر بازی، ای یار، افگنی؟

5

آخر این جان است کز تن می رود

آخر این تیغ است و بر من می زنی!

6

مانده با دامان آن یوسف دلم

آخر این خون هم در آن پیراهنی

7

پاک دامانی، تو دانی چاره چیست

ما و معشوق و می و تردامنی

8

تا چه خواهد شد، ندانم حال من

من اسیر و تیغ خوبان گردنی

9

خسروا، از کندن جان چاره نیست

چون نمی آری که دل را بر کنی

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor