غزل شمارهٔ 1176
Toggle stanza 1چندین شبم گذشت به کنج خراب خویش
11
چندین شبم گذشت به کنج خراب خویش
نوری ندادیم شبی از ماهتاب خویش
22
رویی چنان مپوش ز عشاق کاهل دل
از تشنگان دریغ ندارند آب خویش
33
دی سیر دیدم آن رخ و گشتم خراب، لیک
نشناخت جان تشنه قیاس شراب خویش
44
او حال پرسد از من و گریه دهد جواب
فریاد من ز گریه حاضر جواب خویش
55
معموره مراد چه گویم که جان من؟
خو کرد با خرابه عیش خراب خویش
66
از عشق سوختم، چه کنم چون ز روز بد
صبح دروغ می دمدم ز آفتاب خویش
77
بینم شبت به خواب وز مستی و بیخودی
گویم به درد با در و دیوار خواب خویش
88
گر نه کباب کردن دلها شدش حلال
آن مست را بحل نکنم من کباب خویش
99
گر نزد دوست کشتن عاشق صواب شد
خسرو نه دوستیست که جوید صواب خویش
Sources
Persian text source: Ganjoor

