غزل شمارهٔ 1380
Poet: Amir Khusrau Dehlavi
Toggle stanza 1دوش رخ بر آستانش سوده ام
11
دوش رخ بر آستانش سوده ام
گرد دولت را بر او اندوده ام
22
جان بهانه جوی و می بینم رخت
بین که من بر خود چه نابخشوده ام!
33
از درت سنگی زدندم نیم شب
سگ گمان بردند و آن من بوده ام
44
درپذیر، ای کعبه، چو مردم به راه
گر نکردم حج، رهی پیموده ام
55
کشت هجرم، خونبهایم این بس است
کاین قدر گویی که من فرسوده ام
66
دیدنت روزی به خوابم هم مباد
که شبی در هجر تو نغنوده ام
77
مستی خون خوردن است این در سرم
تو همی دانی که خواب آلوده ام
88
دل بسی جان می کند با من به عشق
در تب غمهاش از آن افزوده ام
99
ازتری خواهد چکیدن، گوییا
آن لبان لعل کش بستوده ام
1010
غم بکشت و پرسیم، خسرو، چه حال؟
شکر کز لطف تو بخت آسوده ام
Sources
Persian text source: Ganjoor

