غزل شمارهٔ 99

Toggle stanza 1
بس که اندر دل فرو بردم هوای نیش را
1

بس که اندر دل فرو بردم هوای نیش را

شعله افزون تر برآمد سوز داغ خویش را

2

دشمنی دارم که جان قربانی او می کنم

زانکه تیری در خور است این کافر بدکیش را

3

چاشنی درد دل آنکس که نشناسد حقش

بردل مجروح خود مرهم شناسد نیش را

4

اشک طوفان ریز، بهر جستن وصلم چه سود؟

شست نتوان چون ز بخت مدبران درویش را

5

گر به یک غمزه نمردم من، مکن خسته دلم

ناوکی گر رفت کج، نتوان شکستن کیش را

6

پندگو کایدبرین دل سوخته گویی خس است

کو به اصلاح چراغ آید بسوزد خویش را

7

باز چون از دست مقبل در هوا گیرد شکار

مرغ بریان ز آستین بیرون برد درویش را

8

خسروا، دیده فرو بند و مبین روی رقیب

زانکه مرهم خوش نباشد دیده های ریش را

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor