غزل شمارهٔ 1415
Toggle stanza 1نی پای آن که از سر کویت سفر کنم
11
نی پای آن که از سر کویت سفر کنم
نی دست آنکه دست به زلف تو در کنم
22
چندین شبم گذشت به کنج خراب خویش
ممکن نشد که لوح صبوری ز بر کنم
33
ماهی متاع صبر کنم جمع و ز آب چشم
در مجلس خیال تو یک روزتر کنم
44
خوابم نماند و خواب اجل هم خوش است، لیک
گر خشتی ز آستانه تو زیر سر کنم
55
عمری گذشت، هیچ نیامد زمان آنک
روزی به روی تو شب غم را سحر کنم
66
ذوق جفا و جور تو بر من حرام باد
گر من به جز وفای تو کاری دگر کنم
77
چشمت به خواب ناز و مرا قصه ای دراز
آمد شبم به روز، سخن مختصر کنم
88
هر کس به سوی حور رود، من به سوی تو
چون بامداد حشر سر از خواب بر کنم
99
روزی گذشته بود برای سوار و من
هر بامداد آیم و آن سو نظر کنم
1010
دردش به از سر است و من سر بریده را
آن سر کجا که در سر آن درد سر کنم
1111
یاران ز پند بس که ز خسرو رها نشد
آن دل که پیش تیر ملامت سپر کنم
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
Sources
Persian text source: Ganjoor

