غزل شمارهٔ 214

Toggle stanza 1
بی قرارم کرد زلف بی قرار کافرت
1

بی قرارم کرد زلف بی قرار کافرت

ناتوانم کرد چشم جادوی افسونگرت

2

رگ برون آمد مرا از پوست در عشقت، مگوی

کز ز بهر آن خط مشکین بیاید مسطرت

3

گر زنم جامه به نیل و یا شوم غرقه در آب

شادیم، زیرا تو خورشیدی و من نیلوفرت

4

گر بر آیی بر سپهر و یا خرامی بر زمین

آفتاب کشورت خوانند و شاه لشکرت

5

با چنان خونین لبی کاید همی زو بوی شیر

خون من می خور، حلال است آن چو شیر مادرت

6

چشم من دور، ار بگویم مردم چشم منی

زانکه هر ساعت همی بینم بر آب دیگرت

7

نوک مژگانت ز تیری می شکافد هر زمان

سینه ام بشکاف و بنگر، گر نباشد باورت

8

سینه من بر مثال شانه گردد شاخ، شاخ

وه مبادا تار مویی کژ ببینم بر سرت

9

مار زلفت حلقه حلقه در دل خسرو نشست

مردم، ار آگه نگردد غمزه جادوگرت

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor