Toggle stanza 1
سری دارم که سامان نیست او را
1

سری دارم که سامان نیست او را

به دل دردی که درمان نیست او را

2

به راه انتظارم هست چشمی

که خوابی هم پریشان نیست او را

3

به عشق از گریه هم ماندم، چه گیرم؟

بر از کشتی که باران نیست او را

4

فرامش کرد عمرم روز را، زانک

شبی دارم که پایان نیست او را

5

ترا ملکیست، ای سلطان دلها

که جز دلهای ویران نیست او را

6

خطت نوخیز و لب ساده از آنست

خوش آن مضمون که عنوان نیست او را

7

رخی داری یگانه در نکویی

که ثانی ماه تابان نیست او را

8

کدامین مور خطت را که در حسن

بها ملک سلیمان نیست او را

9

ز خسرو رو مپیچ، ار گشت ناچیز

خیالی هست، اگر جان نیست او را

Sources

Persian text source: Ganjoor