Toggle stanza 1
گر گلی ندهی ز باغ خود به خاری هم خوشیم
1

گر گلی ندهی ز باغ خود به خاری هم خوشیم

ور کناری و لبی ندهی به باری هم خوشیم

2

گر چه هر شب جز جگرخواری بفرماید خیال

باری اندر ملک این سلطان به کاری هم خوشیم

3

چون عنان دولتت نه حد دست آویز ماست

در گذرگاه سمندت با غباری هم خوشیم

4

باده وصلت گوارا باد هر کس را کنون

ما قدح ناخورده با رنج خماری هم خوشیم

5

روی زرد ما و سنگ آستانت روز و شب

این زر ار نقدی نیرزد، با عیاری هم خوشیم

6

دردهای کهنه داریم از تو در دل یادگار

گر تو ناری یاد ما، با یادگاری هم خوشیم

7

گر میان عاقلان سنگی نداریم از خرد

در ره دیوانگان با سنگساری هم خوشیم

8

چون به گاه آمدن در دم به بند رفتنی

تا هنوز اندر رهی، با انتظاری هم خوشیم

9

گر چه جان خسرو از بیداد تو بر لب رسید

جور یاران را شکایت نیست، باری هم خوشیم

Sources

Persian text source: Ganjoor

غزل شمارهٔ 1324 — Divan-e Ashʿar · ZindeRood