غزل شمارهٔ 460

Toggle stanza 1
زمانی نیست کز دست تو جان من نمی‌سوزد
1

زمانی نیست کز دست تو جان من نمی‌سوزد

کدامین سینه را کان غمزه پرفن نمی‌سوزد

2

مگر ترکیب فانوس است، جانا، استخوان من

درون می‌سوزدم، چون شمع پیراهن نمی‌سوزد

3

ز هجرم بر جگر داغی، ز عشقم هر نفس دردی

من از غم سوختم، جانا، دلت بر من نمی‌سوزد

4

مگو چندین، کز این سوزاک بیهوده بکش دامن

که دل می‌سوزم و جان کسی دامن نمی‌سوزد

5

بدین سان کز تب هجران تنم در زیر پیراهن

همی‌سوزد، عجب دانم که پیراهن نمی‌سوزد

6

همه شب زار می‌سوزم به تاریکی و تنهایی

که با من هیچ دلسوزی درین مسکن نمی‌سوزد

7

چراغ من نمی‌سوزد شب از دم‌های سرد من

چراغ خانه همسایه هم روشن نمی‌سوزد

8

چو تو در باغ می آیی، هم از لطف و رخ خود دان

که پیشت زآتش خجلت گل و سوسن نمی‌سوزد

9

غم خسرو همی‌دانی و نادان می‌کنی خود را

مرا این سوخت، ورنه طعنه دشمن نمی‌سوزد

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor

غزل شمارهٔ 460 — Divan-e Ashʿar · ZindeRood