غزل شمارهٔ 725

Toggle stanza 1
چه کند دل که جفای تو تحمل کند
1

چه کند دل که جفای تو تحمل کند

که اگر جان طلبی، بنده تامل نکند

2

واجب است ار دهن غنچه بدوزند به خار

تا در ایام جمالت سخن گل نکند

3

هر که را چشم به رخسار گلی سرخ شده است

شاید ار عیب سیه رویی بلبل نکند

4

کوه غم گشتم و آن می کشم از هر مویت

که سر مویی از ان گونه تحمل نکند

5

دم به دم سوخت اسیری که شکیبا نبود

در به در گشت اسیری که توکل نکند

6

زین دم سرد حذر تا نکند آن بر تو

که دم باد خزان با گل و سنبل نکند

7

نگذرد خیل خیال تو به چشم من، اگر

دیده بر آب ز سنگین تن من پل نکند

8

کار خسرو بشد از دست، تو دانی، گفتم

تا خیال تو درین کار تغافل نکند

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor