غزل شمارهٔ 129
Poet: Jami
Toggle stanza 1چو خندان جام می کام از لب لعل تو بردارد
چو خندان جام می کام از لب لعل تو بردارد
صراحی گریه خونین ز رشکش در گلو آرد
عجب جاییست کوی تو که بهر محنت عاشق
زمینش خار غم روید هوایش خون دل بارد
سمندت خاک پای خویشتن مفروش گو ارزان
که صد جان در بهای آن دهند ار پا بیفشارد
ز سبحه وارد صوفی نباشد غیر محرومی
کزان جز ورد نامقبول خود بر خلق بشمارد
ندارد بیش ازین بیمار تو در دل تمنایی
که جان با باد زلف و تن به خاک پات بسپارد
غرض گر نی هلاک عاشقان خسته دل باشد
خدا چون تو بلایی برسر این قوم نگمارد
ز آه سرد شمع عشرت جامی نشست آری
زمانه آه سرد عاشقان را باد پندارد
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
مه روزه رسید و آفتابم روزه می دارد
چه سود از روزه کز گرمی جهانی را بیازارد
Amir Khusrau DehlaviDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 449
هوس در مزرع آمال گو صد خرمن انبارد
شرار کاغذ ما ربزش تخم دگر دارد
Bedil DehlaviGhazaliyatغزل شمارهٔ 968
خط مشکین او سودای عنبر را به جوش آرد
نگاه گرم او خون سمندر را به جوش آرد
SaibDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 2889
Sources
Persian text source: Ganjoor

