غزل شمارهٔ 249
Toggle stanza 1بیا ای شهره در عشقت به شهر حسن مشهوران
11
بیا ای شهره در عشقت به شهر حسن مشهوران
که هم منظور شاهان بینمت هم شاه منظوران
22
خمارآلودم از چشمت لب خالی ز خط بنما
که باشد باده صافی علاج رنج مخموران
33
چه استغناست این یارب که نی پروای نزدیکان
همی بینم تو را ای نازنین نی رحم بر دوران
44
سلیمان وار می رانی چه غم داری اگر ناگه
ز نعل بادپایت رخنه افتد در صف موران
55
طبیب رنج عشقی سوی هر دستی مبر دستت
مبادا رنجه گردد زاضطراب نبض رنجوران
66
گذر بر ساکنان صومعه با این لب میگون
که تا افتند در می آن به زهد و توبه مغروران
77
به مهجوری ز وصلت گرچه عمری کند جان جامی
ندیده هرگز از تو رحمتی بر حال مهجوران
Sources
Persian text source: Ganjoor

