غزل شمارهٔ 639
Poet: Jami
Toggle stanza 1چنین کافتاده دور از جان خویشم
11
چنین کافتاده دور از جان خویشم
چگونه زنده ام حیران خویشم
22
به وصلم گر نداری زنده این بس
که بینی کشته هجران خویشم
33
ندارد تاب مرهم سینه ریش
کرم کن زخمی از پیکان خویشم
44
ربودی دل ز من جان و خرد نیز
وز این پس در غم ایمان خویشم
55
ز سیلاب مژه شد خانه ام پست
خراب دیده گریان خویشم
66
سگم خوان و استخوانی ده کیم من
که خوانی میهمان بر خوان خویشم
77
بر آن در ناله کردم گفت جامی
مده دردسر از افغان خویشم
Sources
Persian text source: Ganjoor

