غزل شمارهٔ 645
Toggle stanza 1جان داغ تو دارد جگر غرقه به خون هم
11
جان داغ تو دارد جگر غرقه به خون هم
تاراج غمت شد دل و دین صبر و سکون هم
22
گفتی که به جان عاشق من بودی ازین پیش
والله که همانم من و زان بیش کنون هم
33
بس عشق که آن کم شد و بس حسن که آن کاست
عشق من و حسن تو همان بلکه فزون هم
44
گر زلف دلاویز تو این ست بسا کس
در قید بلا افتد و زنجیر جنون هم
55
انگیخت سپه اشک و برافراخت علم آه
شد ملک غمت ملکت بیرون و درون هم
66
عمری ست که خواهند وبال من بدروز
آن ماه بلند اختر و این بخت نگون هم
77
آن جادوی دلها نه چنان زد ره جامی
کش چاره توان کرد به تعویذ و فسون هم
Sources
Persian text source: Ganjoor

