غزل شمارهٔ 214
Poet: Jami
Toggle stanza 1هرکس آرد دامن صلحت به چنگ
هرکس آرد دامن صلحت به چنگ
بر سر اینست ما را با تو جنگ
صحبت تنگ تو با بیگانگان
آشنایان را همی آرد به تنگ
محنت هجر تو پاید سالها
دولت وصل تو باشد بی درنگ
مهر خطت را هنر داند دلم
گرچه باشد عیب بر آیینه زنگ
چهره ام شد کهربا اشکم عقیق
بیش ازینم نیست از لعل تو رنگ
کی رسد در عشق عقل تیزپای
چون رود با مرکب جم مور لنگ
نیکنامی کم طلب جامی که هست
عشقبازان را ز نام نیک ننگ
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
عاشقیّ و آنگَهانی نام و ننگ؟
او نشاید عشق را، دِه سنگْ سنگْ
RumiDivan-e ShamsGhazaliyatغزل شمارهٔ 1326
روزی در فصل بهاران با جمعی از دوستداران به هوای گشت و تماشای صحرا و دشت بیرون رفتیم چون در موضع خرم منزل ساختیم و سفره انداختیم سگی از دور آن را دید، خود را به آنجا رسانید.
یکی از حاضران پاره سنگ برداشت و چنانکه نان پیش سگ اندازند پیش وی انداخت آن را بوی کرد و بی توقف بازگشت، هرچند آواز دادند التفات نکرد اصحاب از آن متعجب شدند.
JamiBaharistanروضهٔ ششم (در مطایبه)بخش 41
Sources
Persian text source: Ganjoor

