غزل شمارهٔ 682
Toggle stanza 1چون مرا دولت آن نیست که دیدار تو بینم
11
چون مرا دولت آن نیست که دیدار تو بینم
به سر کوی تو آیم در و دیوار تو بینم
22
من که باشم که توانم گلی از باغ تو چیدن
اینقدر بس که یکی خار ز گلزار تو بینم
33
تا شدی شهره چو خورشید همه ماهوشان را
ذره سان بی سر و پا گشته هوادار تو بینم
44
زاهدان در هوس طوبی و اندیشه جنت
من در آن غم که چه سان قامت و رخسار تو بینم
55
چون به راه تو شود خاک تنم باد سلامت
چشم خونبار که باری قد و رفتار تو بینم
66
تویی آن یوسف ثانی که عزیزان جهان را
جان نهاده به کف دست خریدار تو بینم
77
نرسد هیچ کس ای جان به گرفتاری جامی
زین همه عاشق بیدل که گرفتار تو بینم
Sources
Persian text source: Ganjoor

