غزل شمارهٔ 542

Toggle stanza 1
دل خون و جان فگار و جگرریش و سینه چاک
1

دل خون و جان فگار و جگرریش و سینه چاک

هم خود بگوی چون نکشم آه دردناک

2

بیمار پرسیی بکن ای یار مهربان

کافتاده ام ز هجر تو در بستر هلاک

3

آلوده کرد دامنم از خون دل سرشک

واحسرتا که خاصیت این داد عشق پاک

4

عطر کفن ز خاک درت کردم آرزو

آخر ببین که می برم این آرزو به خاک

5

بویت شنید غنچه و گل هم که می کند

این جامه پاره پاره و آن خرقه چاک چاک

6

گر پر شود جهان همه از ماه منظران

والله لست انظر طوعا الی سواک

7

گفتم که جامی از غم عشق تو مرد گفت

گر همچو او هزار بمیرد مرا چه باک

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor