غزل شمارهٔ 31
Poet: Jami
Toggle stanza 1صبحدم داشتم از غنچه نشکفته شگفت
11
صبحدم داشتم از غنچه نشکفته شگفت
که چرا سر دل از بلبل آشفته نهفت
22
باد گفت این همه خندان لبیش زان سبب است
که فرو خورد به دل خون و به کس راز نگفت
33
کی شود آینه طلعت یار آن سالک
کز غبار دگران ساحت اندیشه نرفت
44
هیچ سودی نکند شب همه شب بیداری
دیده بخت چو در موعد دیدار بخفت
55
دارم آویزه گوش خرد از پیر مغان
این گهر را که به الماس عبارت می سفت
66
کای پسر گر هوس همرهی ما داری
شو تهی سایه صفت از خود و بر خاک بیفت
77
جامیا رنج طلب کش که نشد قدرشناس
هرکه را گوهر این بحر به دست آمد مفت
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
Sources
Persian text source: Ganjoor

