غزل شمارهٔ 241
Toggle stanza 1شب یاد رخت در دل ویران شده ره داشت
11
شب یاد رخت در دل ویران شده ره داشت
ویرانه ما روشنی از پرتو مه داشت
22
دل داشت در آن زلف سیه خانه ازین پیش
آن بخت کجا شد که دل خانه سیه داشت
33
سیل مژه بربود مرا همچو خس از جای
خود را نتوانم دگر از گریه نگه داشت
44
دی جلوه کنان می شدی اندر صف خوبان
با حشمت و جاهی که نه سلطان نه سپه داشت
55
طرفِ کله از ناز شکستی و جهانی
از هر طرفی چشم بر آن طرف کله داشت
66
افتاد مرا با تو همان قصه که مردم
گویند فلان گلخنی اندیشه شه داشت
77
جامی که به شمشیر ستم ریختیش خون
جز دعوی عشق تو ندانم چه گنه داشت
Sources
Persian text source: Ganjoor

