بخش 13
Poet: Jami
Reciter: فاطمه زندی
شبلی را - قدس الله تعالی سره - شوری افتاد، به بیمارستان بردند جمعی به نظاره وی رفتند پرسید که شما کیانید؟ گفتند: دوستان تو سنگ برداشت و بر ایشان حمله کرد جمله بگریختند بخندید گفت: بازآیید ای مدعیان که دوستان از دوستان نگریزند و از سنگ جفایشان نپرهیزند.
آن است دوستدار که هر چند دشمنی
بیند ز دوست بیش، شود دوستدارتر
بر سر هزار سنگ ستم گر خورد ازو
گردد بنای عشقش ازان استوارتر
و هم از وی آرند که وقتی بیمار شد، خلیفه طبیب ترسا به معالجت وی فرستاد از وی پرسید که خاطر تو چه می خواهد؟ گفت: آنکه تو مسلمان شوی گفت: اگر من مسلمان شوم تو نیک می شوی و از بستر بیماری برمی خیزی؟ گفت: آری!
پس ایمان بر وی عرضه کرد و وی ایمان آورد و شبلی از بستر برخاست و بر وی از بیماری اثری نه پس هر دو همراه پیش خلیفه رفتند و قصه را باز گفتند خلیفه گفت: پنداشتم که طبیب پیش بیمار فرستاده ام من خود بیمار پیش طبیب فرستاده بوده ام.
هر کس که از هجوم محبت مریض شد
داند طبیب خویش لقای حبیب را
چون بر سرش طبیب بهشتی نهد قدم
بخشد شفا ز علت هستی طبیب را
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
از چشم تو که هست ز تو جان شکارتر
دل نیست در جهان ز دل من فگارتر
Amir Khusrau DehlaviDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 1105
در شهر مرد نیست ز من نابکارتر
مادر پسر نزاد ز من خاکسارتر
SanaiDivan-e AshʿarQasaʾid va Qitʿatشمارهٔ 207
از خط سبز چهره شود آبدارتر
در نو بهار، صبح بود بی غبارتر
SaibDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 4722

