بخش 114 - قصه زاهد و عارف
Toggle stanza 1زاهدی می گذشت در راهی
11
زاهدی می گذشت در راهی
فاسقی را بدید ناگاهی
22
در گناه عظیم افتاده
ره به سوی جحیم بگشاده
33
گفت یارب بگیر سخت او را
ده به سیلاب فتنه رخت او را
44
کشتی اش را فکن به موج خطر
تا نپیچد ز خط حکم تو سر
55
عارفی آن دعا شنید از دور
با دعا گوی گفت کای مغرور
66
چه گرفتاریش ازین افزون
که نهد پا ز شرع و دین بیرون
77
چه بلا زین بتر تواند بود
که بود زو خدای ناخشنود
88
گشته مسکین به موج دریا غرق
تو چه سنگش همی زنی بر فرق
99
گر تو را دست هست دستش گیر
دست جان هوا پرستش گیر
1010
ور نه باری میفکن از پایش
جان به تیر دعا مفرسایش
Sources
Persian text source: Ganjoor

