شمارهٔ 22
Toggle stanza 1گر زلف پریشانت در دست صبا افتد
11
گر زلف پریشانت در دست صبا افتد
هر جا که دلی باشد در دام بلا افتد
22
ما کشتی صبر خود در بحر غم افکندیم
تا آخر از این طوفان هر تخته کجا افتد
33
هر کس به تمنائی فال از رخ او گیرد
بر تخته فیروزی تا قرعه کرا افتد
44
گر زلف سیاهت را من مشک ختا گفتم
در تاب مشو جانا در گفته خطا افتد
55
آخر چه زیان افتد سلطان ممالک را
کو را نظری روزی بر حال گدا افتد
66
آن باده که دلها را از غم دهد آزادی
پر خون جگر گردد چون دور به ما افتد
77
احوال دل حافظ از دست غم هجران
چون عاشق سرگردان کز دوست جدا افتد

