غزل شمارهٔ 243
Poet: Ghalib Dehlavi
Toggle stanza 1بود بدگو ساده با خود همزبانش کردهام
بود بدگو ساده با خود همزبانش کردهام
از وفا آزردنت خاطرنشانش کردهام
بر امید آن که اختر در گذر باشد مگر
هرزه میگویم که بر خود مهربانش کردهام
گوشه چشمش به بزم دلربایان با من است
وقت من خوش باد کز خود بدگمانش کردهام
جان به تاراج نگاهی دادن از عجزم شمرد
آن که منع ربط دامن با میانش کردهام
دل ز جوش گریه گر بر خویشتن بالد رواست
قطرهای بودهست و بحر بیکرانش کردهام
در حقیقت ناله از مغز جان روییدهایست
کز برای عذر بیتابی زبانش کردهام
بدگمان و نکتهچین و عیبجویش دیدهام
امتحانی چند صرف امتحانش کردهام
در تلاش منصب گلچینیم دارد هنوز
آن که ساقی را به مستی باغبانش کردهام
جوهر هر ذره از خاکم شهید شیوهایست
وای من کز خود شمار کشتگانش کردهام
تا نیارد خورده بر بدمستی دوشم گرفت
بوسه را در گفتگو مهر دهانش کردهام
در طلب دارم تقاضایی که گویی در خیال
بوسه تحویل لب شکرفشانش کردهام
غالب از من شیوه نطق ظهوری زنده گشت
از نوا جان در تن ساز بیانش کردهام
Sources
Persian text source: Ganjoor

