Toggle stanza 1
خجل ز راستی خویش می توان کردن
1

خجل ز راستی خویش می توان کردن

ستم به جان کج اندیش می توان کردن

2

چو مزد سعی دهم مژده سکون خواهد

ز بوسه پا به درت ریش می توان کردن

3

دگر به پیش وی ای گل چه هدیه خواهی برد؟

مگر به کدیه کفی پیش می توان کردن

4

تو جمع باش که ما را درین پریشانی

شکایتی است که با خویش می توان کردن

5

سر از حجاب تعین اگر برون آید

چه جلوه ها که به هر کیش می توان کردن

6

به هر که نوبت ساغر نمی رسد ساقی

خراب گردش چشمیش می توان کردن

7

خرام ناز تو با صحن گلستان دارد

رعایتی که به درویش می توان کردن

8

اگر به قدر وفا می کنی جفا، حیف ست

به مرگ من که ازین بیش می توان کردن

9

کسی بجو که مر او را درین سفر غالب

گواه بی کسی خویش می توان کردن

Sources

Persian text source: Ganjoor