Toggle stanza 1
ای که گفتی غم درون سینه جانفرساست، هست
1

ای که گفتی غم درون سینه جانفرساست، هست

خامشیم اما اگر دانی که حق با ماست، هست

2

این سخن حق بود و گاهی بر زبان ما نرفت

چون تو خود گفتی که خوبان را دل از خاراست، هست

3

دیده تا دل خون شدن کز غم روایت می کنی

گر بگویم کاین نخستین موج آن دریاست، هست

4

دیدی آخر کانتقام خستگان چون می کشند

آن که می گفتیم ما کامروز را فرداست، هست

5

هم وفا هم خواهش ما هیچ پرسش عیب نیست

آن که می گفتی که خواهش در وفا بیجاست، هست

6

باری از خود گو که چونی ور ز من پرسی بپرس

بخت ناسازست آری یار بی پرواست، هست

7

خوی یارت را تو دانی ور نه از حسن و جمال

زلف عنبر بوست دارد عارض زیباست، هست

8

صبر و آنگاه از تو پندارم نه حد آدمی ست

وین که می گویی به ظاهر گرم استغناست، هست

9

با چنین عشقی که طوفان بلا می خوانیش

چون ببینی کان شکوه دلبری برجاست، هست

10

رهگذارت را دل و جان همچنان فرش ست، هان

جلوه گاهت را ز جان بازان همان غوغاست، هست

11

نظم و نثر شورش انگیزی که می باید بخواه

ای که می پرسی که غالب در سخن یکتاست، هست

Sources

Persian text source: Ganjoor