Toggle stanza 1
سکندر چو بر تخت بنشست گفت
1

سکندر چو بر تخت بنشست گفت

که با جان شاهان خرد باد جفت

2

که پیروزگر در جهان ایزدست

جهاندار کز وی نترسد بدست

3

بد و نیک هم بگذرد بی‌گمان

رهایی نباشد ز چنگ زمان

4

هرانکس که آید بدین بارگاه

که باشد ز ما سوی ما دادخواه

5

اگر گاه بار آید ار نیم‌شب

به پاسخ رسد چون گشاید دو لب

6

چو پیروزگر فرهی دادمان

در بخت پیروز بگشادمان

7

همه زیردستان بیابند بهر

به کوه و بیابان و دریا و شهر

8

نخواهیم باژ از جهان پنج سال

جز آنکس که گوید که هستم همال

9

به درویش بخشیم بسیار چیز

ز دارنده چیزی نخواهیم نیز

10

چو اسکندر این نیکویها بگفت

دل پادشا گشت با داد جفت

11

ز ایوان برآمد یکی آفرین

بران دادگر شهریار زمین

12

ازان پس پراگنده شد انجمن

جهاندار بنشست با رای‌زن

Sources

Persian text source: Ganjoor