بخش 9
Toggle stanza 1و دیگر که از شهر ارمان شدند
11
و دیگر که از شهر ارمان شدند
به کینه سوی زابلستان شدند
22
شماساس کز پیش جیحون برفت
سوی سیستان روی بنهاد و تفت
33
خزروان ابا تیغزن سی هزار
ز ترکان بزرگان خنجرگزار
44
برفتند بیدار تا هیرمند
ابا تیغ و با گرز و بخت بلند
55
ز بهر پدر زال با سوگ و درد
به گوراب اندر همی دخمه کرد
66
به شهر اندرون گرد مهراب بود
که روشن روان بود و بیخواب بود
77
فرستادهای آمد از نزد اوی
به سوی شماساس بنهاد روی
88
به پیش سراپرده آمد فرود
ز مهراب دادش فراوان درود
99
که بیداردل شاه توران سپاه
بماناد تا جاودان با کلاه
1010
ز ضحاک تازیست ما را نژاد
بدین پادشاهی نیم سخت شاد
1111
به پیوستگی جان خریدم همی
جز این نیز چاره ندیدم همی
1212
کنون این سرای و نشست منست
همان زاولستان به دست منست
1313
ازایدر چو دستان بشد سوگوار
ز بهر ستودان سام سوار
1414
دلم شادمان شد به تیمار اوی
برآنم که هرگز نبینمش روی
1515
زمان خواهم از نامور پهلوان
بدان تا فرستم هیونی دوان
1616
یکی مرد بینادل و پرشتاب
فرستم به نزدیک افراسیاب
1717
مگر کز نهان من آگه شود
سخنهای گوینده کوته شود
1818
نثاری فرستم چنان چون سزاست
جز این نیز هرچ از در پادشاست
1919
گر ایدونک گوید به نزد من آی
جز از پیش تختش نباشم به پای
2020
همه پادشاهی سپارم بدوی
همیشه دلی شاد دارم بدوی
2121
تن پهلوان را نیارم به رنج
فرستمش هرگونه آگنده گنج
2222
ازین سو دل پهلوان را ببست
وزان در سوی چاره یازید دست
2323
نوندی برافگند نزدیک زال
که پرنده شو باز کن پر و بال
2424
به دستان بگو آنچ دیدی ز کار
بگویش که از آمدن سر مخار
2525
که دو پهلوان آمد ایدر بجنگ
ز ترکان سپاهی چو دشتی پلنگ
2626
دو لشکر کشیدند بر هیرمند
به دینارشان پای کردم به بند
2727
گر از آمدن دم زنی یک زمان
برآید همی کامهٔ بدگمان

