بخش 6
Poet: Ferdowsi
Metre: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
Poetic form: Masnavi
Reciter: عندلیب
Toggle stanza 1فرستاده شد نزد قیصر ز شاه
11
فرستاده شد نزد قیصر ز شاه
سواری که اندر نوردید راه
22
بفرمود کز نامداران روم
کسی کاو بنازد بران مرز و بوم
33
جهان دیده باید عناندار کس
سنان و سپر بایدش یار بس
44
چنین لشکری باید از مرز روم
که آیند با من به آباد بوم
55
پس آگاهی آمد ز هاماوران
بدشت سواران نیزهوران
66
که رستم به مصر و به بربر چه کرد
بران شهریاران به روز نبرد
77
دلیری بجستند گرد و سوار
عنان پیچ و مردافگن و نیزهدار
88
نوشتند نامه یکی مردوار
سخنهای شایسته و آبدار
99
چو از گرگساران بیامد سپاه
که جویند گاه سرافراز شاه
1010
دل ما شد از کار ایشان بدرد
که دلشان چنین برتری یاد کرد
1111
همی تاج او خواست افراسیاب
ز راه خرد سرش گشته شتاب
1212
برفتیم با نیزههای دراز
برو تلخ کردیم آرام و ناز
1313
ازیشان و از ما بسی کشته شد
زمانه به هر نیک و بد گشته شد
1414
کنون کآمد از کار او آگهی
که تازه شد آن تخت شاهنشهی
1515
همه نامداران شمشیرزن
برین کینه گه بر شدند انجمن
1616
چو شه برگراید ز بربر عنان
به گردن برآریم یکسر سنان
1717
زمین کوه تا کوه پرخون کنیم
ز دشمن بیابان چو جیحون کنیم
1818
فرستاده تازی برافگند و رفت
به بربرستان روی بنهاد و تفت
1919
چو نامه بر شاه ایران رسید
بران گونه گفتار بایسته دید
2020
ازیشان پسند آمدش کارکرد
به افراسیاب آن زمان نامه کرد
2121
که ایران بپرداز و بیشی مجوی
سر ما شد از تو پر از گفتوگوی
2222
ترا شهر توران بسندست خود
به خیره همی دست یازی ببد
2323
فزونی مجوی ار شدی بینیاز
که درد آردت پیش رنج دراز
2424
ترا کهتری کار بستن نکوست
نگه داشتن بر تن خویش پوست
2525
ندانی که ایران نشست منست
جهان سر به سر زیر دست منست
2626
پلنگ ژیان گرچه باشد دلیر
نیارد شدن پیش چنگال شیر
2727
چو آگاهی آمد به افراسیاب
سرش پر ز کین گشت و دل پرشتاب
2828
فرستاد پاسخش کاین گفتوگوی
نزیبد جز از مردم زشت خوی
2929
ترا گر سزا بودی ایران بدان
نیازت نبودی به مازندران
3030
چنین گفت کایران دو رویه مراست
بباید شنیدن سخنهای راست
3131
که پور فریدون نیای منست
همه شهر ایران سرای منست
3232
و دیگر به بازوی شمشیرزن
تهی کردم از تازیان انجمن
3333
به شمشیر بستانم از کوه تیغ
عقاب اندر آرم ز تاریک میغ
3434
کنون آمدم جنگ را ساخته
درفش درفشان برافراخته
3535
فرستاده برگشت مانند باد
سخنها به کاووس کی کرد یاد
3636
چو بشنید کاووس گفتار اوی
بیاراست لشکر به پیکار اوی
3737
ز بربر بیامد سوی سوریان
یکی لشکری بیکران و میان
3838
به جنگش بیاراست افراسیاب
به گردون همی خاک برزد ز آب
3939
جهان کر شد از نالهٔ بوق و کوس
زمین آهنین شد هوا آبنوس
4040
ز زخم تبرزین و از بس ترنگ
همی موج خون خاست از دشت جنگ
4141
سر بخت گردان افراسیاب
بران رزمگاه اندر آمد بخواب
4242
دو بهره ز توران سپه کشته شد
سرسرکشان پاک برگشته شد
4343
سپهدار چون کار زانگونه دید
بیآتش بجوشید همچون نبید
4444
به آواز گفت ای دلیران من
گزیده یلان نره شیران من
4545
شما را ز بهر چنین روزگار
همی پرورانیدم اندر کنار
4646
بکوشید و هم پشت جنگ آورید
جهان را به کاووس تنگ آورید
4747
یلان را به ژوپین و خنجر زنید
دلیرانشان سر به سر بفگنید
4848
همان سگزی رستم شیردل
که از شیر بستد به شمشیر دل
4949
بود کز دلیری ببند آورید
سرش را به دام گزند آورید
5050
هرآنکس که او را به روز نبرد
ز زین پلنگ اندر آرد به گرد
5151
دهم دختر خویش و شاهی ورا
برآرم سر از برج ماهی ورا
5252
چو ترکان شنیدند گفتار اوی
سراسر سوی رزم کردند روی
5353
بشد تیز با لشکر سوریان
بدان سود جستن سرآمد زیان
5454
چو روشن زمانه بران گونه دید
ازانجا سوی شهر توران کشید
5555
دلش خسته و کشته لشکر دو بهر
همی نوش جست از جهان یافت زهر

