غزل شمارهٔ 18
Poet: Iraqi
Toggle stanza 1باز مرا در غمت واقعه جانی است
11
باز مرا در غمت واقعه جانی است
در دل زارم نگر، تا به چه حیرانی است
22
دل که ز جان سیر گشت خون جگر میخورد
بر سر خوان غمت باز به مهمانی است
33
چون دل تنگم نشد شاد به تو یک زمان
باز گذارش به غم، کو به غم ارزانی است
44
تا سر زلفین تو کرد پریشان دلم
هیچ نگویی بدو کین چه پریشانی است؟
55
از دل من خون چکید بر جگرم نم نماند
تا ز غمت دیدهام در گهر افشانی است
66
آه! که در طالعم باز پراکندگی است
بخت بد آخر بگو کین چه پریشانی است
77
رفت که بودی مرا کار به سامان، دریغ!
نوبت کارم کنون بی سر و سامانی است
88
صبح وصالم بماند در پس کوه فراق
روز امیدم چو شب تیره و ظلمانی است
99
وصل چو تو پادشه کی به گدایی رسد؟
جستن وصلت مرا مایهٔ نادانی است
1010
خیز، دلا، وصل جو، ترک عراقی بگو
دوست مدارش، که او دشمن پنهانی است

